تبليغاتX
شعر و حکایات

شعر و حکایات
منتخب بهترین اشعار و حکایت ها 
قالب وبلاگ

دو تا آفریقایی با یه نفر سومی وسط بیایون بودن در همین حال و هوا بودن که یدفعه آفریقایی یه چراغ جادو پیدا می کنه.
بعد غوله می یاد بیرون و به آفریقایی میگه یه آرزو کن.
آفریقایی میگه: منو سفید کن.
تا اینو میگه سومی میزنه زیر خنده آفریقایی میگه: چیه برای چی میخندی؟
سومی گفت: همینجوری.
بعد غوله به آفریقایی دومیه گفت: تو چی می خوای؟
آفریقایی گفت: منم سفید کن .
دوباره سومی میزنه زیر خنده .
آفریقایی گفت برای چی میخندی؟
سومی باز گفت: همینجوری.
نوبت سومی میشه. غوله ازش می پرسه: تو چی می خوای .
سومی میگه: این دوتا رو سیاه کن. 

[ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ 8:20 ] [ مهدی ]
 


عشقبازی به همین آسانی است…

شاعری با کلماتی شیرین

دستِ آرام و نوازش‌بخشی ، بر روی سری

پرسشی از اشکی

و چراغ شب یلدای کسی با شمعی

و دلآرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی

عشقبازی به همین آسانی است…

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را ، حرّاج کنی

رنج‌ها را ، تخفیف دهی

مهربانی را ، ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آن‌ها بزنی

عشقبازی به همین آسانی است…

به نظر شما عشقبازی چیه ...؟؟؟؟

[ سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 ] [ 14:14 ] [ مهدی ]

 

پـس از آن كه مـخـتـار از طرف شورشیان كوفه آسوده خاطر شد و آنان را سر جاى خود نشانید ابراهیم پسر مالك اشتر را مامور جنگ با ابن زیاد نمود.

در حین جنگ ابراهیم شخصاً ابـن زیـاد را از نـظر دور نمى‌داشت و صف‌ها را مى‌شكافت تا خود را به او برساند. ابن زیاد غرق در سلاح، با نیزه‌اش به هر طرف حمله مى‌كرد. ناگهان ابراهیم، خـود را در مقابل ابن زیاد دید و چون عقابى شكارى به او حمله برد و شمشیر خود را آنچنان محكم بر كمر او فرود آورد كه تاریخ مى‌نویسد: ابن زیاد جلوى دست و پاى اسبش، غلتید و همانند گاوى كه سرش را بریده باشند، صدا مى‌كرد. بدن او به دو نیم شـد؛ قـسـمـت بـالاى بـدن او بـه یـك طـرف و قسمت پایین بدنش به طرف دیگر پرتاب شد و ابراهیم فریاد زد: «ابن زیاد را كشتم.»  نكته قابل توجه اینجاست كه این واقعه در روز عاشوراى سال ۶۷ه‍ . ق واقع شد و او در آن هنگام سى و نه ساله بود.

ابراهیم دستـور داد سر ابن زیاد را از بـدنـش جـدا كـرده و جـسـدش را بـه آتـش كشیدند. سپس گفت: «خدا را شكر مى‌كنم كه ابن زیاد به دست من كشته شد.»

سر ابن زیاد را براى مختار آوردند و مختار برخاست و پایش را روى سر او نهاد و سپس دستور داد كفش او را آب بكشند و طاهر كنند، آن را بر دروازه شهر كوفه نصب نمود و سپس دستور داد آن سـر را بـا تعدادى از سرهاى بریده سران شام بـه مدینه نزد امام سجاد(علیه السلام) و محمد حنفیه بفرستند. 

هنگامى كه سر ابن زیاد را نزد امام سجاد(علیه السلام) آوردند، امام با جمعى بر سفره غذا نشسته بودند. وقـتـى چـشـم امـام بـه سـر بـریـده قـاتل پدرش و شهداى كربلا افتاد، دست‌ها را به دعا برداشتند و فرمودند:

«اَلْحَمْدُلِلَّهِ الَّذی اَدْرَكَ لی ثاری مِن عَدُوّی وَ جَزَا اللهُ الُْمختارَ خَیْراً؛ خـدا را شـكـر كـه انـتـقـام خـون مـرا از دشمنم گرفت و خداوند به مختار جزاى خیر دهد.

آنگاه امام با شادمانى، رو به حاضران كردند و فرمودند:

«وقـتـى مـرا نـزد ابـن زیاد بردند، او سر سفره غذا بود. من در آن هنگام از خدا خواستم كه زنده بمانم و سر ابن زیاد را ببینم.»

 

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

 

عالم از شور تو غرق هیجان است هنوز /

نهضتت مایه الهام جهان است هنوز /

بهر ویرانی و نابودی بنیان ستم /

خون جوشان تو چون سیل ، دمان است هنوز /

در فداکاری مردانه ات ای رهبر عشق /

چشم ایام به حیرت ، نگران است هنوز /

کربلای تو پیام آور خون است و خروش /

 مکتبت راهنمای همگان است هنوز /

تا قیامت ز قیام تو قیامت برپاست /

 از قیام تو پیام تو عیان است هنوز /

همه ماه محرم ، همه جا کرب و بلاست /

 در جهان موج جهاد تو روان است هنوز /

[ یکشنبه ششم آذر 1390 ] [ 11:41 ] [ مهدی ]

 

 

به چه میخندی تو؟

به مفهوم غم انگیز جدایی؟به چه چیز؟

به شكست دل من،یا به پیروزی خویش؟به چه میخندی تو؟

به نگاهم كه چه مستانه تو را باور كرد؟

یا به افسونگریه چشمانت كه مرا سوخت و خاكستر كرد؟

به چه میخندی تو؟

به دل ساده من میخندی كه دگر تا به ابد نیز به فكر خود نیست؟

خنده دار است بخند ...

[ یکشنبه بیست و دوم آبان 1390 ] [ 12:0 ] [ مهدی ]

 

شب کريسمس بود و هوا، سرد و برفي.
پسرک، در حالي‌که پاهاي برهنه‌اش را روي برف جابه‌جا مي‌کرد تا شايد سرماي برف‌هاي کف پياده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شيشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه مي‌کرد.
در نگاهش چيزي موج مي‌زد، انگاري که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب مي‌کرد، انگاري با چشم‌هاش آرزو مي‌کرد.
خانمي که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمي مکث کرد و نگاهي به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقيقه بعد، در حالي‌که يک جفت کفش در دستانش بود بيرون آمد.

- آهاي، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق مي‌زد وقتي آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌هاي خوشحالش و با صداي لرزان پرسيد:
- شما خدا هستيد؟
- نه پسرم، من تنها يکي از بندگان خدا هستم!
- آها، مي‌دانستم که با خدا نسبتي داريد!

 
نتیجه اخلاقی :
 
خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد..

[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 14:7 ] [ مهدی ]

سلام دوستای عزیزم . من این شعر رو از یه کودک دوره گرد شنیدم که هیچ کسی رو نداشت و

برای کسب درآمد این شعر رو می خوند  .خیلی براش ناراحت شدم ...

 

خوش به حالت تکه سنگ

که نداري دل تنگ

حسوديم ميشه به تو بي صدايی و يه رنگ

دل عاشق نداري پيش کس جا بذاري

تا با غم بشکننش از چشات خون بباري

خوش به حالت تکه سنگ

خوش به حالت تکه سنگ

پانداري که بري دنباله يا شهر به شهر

وقتي پيداش ميکني نخوادت با ناز و قهر

گوش نداري بشنوي حرفاي اين و اون

به فريبنت تورا با دروغ و وعده ها

خوش به حالت تکه سنگ

خوش به حالت تکه سنگ

خوش به حالت تکه سنگ

خوش به حالت تکه سنگ

 

[ پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 ] [ 9:50 ] [ مهدی ]

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .
تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .
من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.
من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر

پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
"پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . "

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار ، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .
نتيجه اخلاقي :
هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد .
مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد.

[ دوشنبه یازدهم مهر 1390 ] [ 11:19 ] [ مهدی ]

گفتم بگو ...

 

سکوت کرد و رفت ...

 

و من هنوز گوش میدهم ...

[ دوشنبه یازدهم مهر 1390 ] [ 11:20 ] [ مهدی ]

نوشته اند: زمانی كه نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه كودكی را دید كه به مكتب می‌رفت. از او پرسید: پسر جان چه می‌خوانی؟
قرآن.
- از كجای قرآن؟
- انا فتحنا....

نادر از پاسخ  او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد.
 سپس یك سكه زر به پسر داد اما پسر از گرفتن آن ابا کرد.
نادر گفت: چر ا نمی گیری؟
گفت: مادرم مرا می‌زند می‌گوید تو این پول را دزدیده ای.
نادر گفت: به او بگو نادر داده است. پسر گفت: مادرم باور نمی‌كند.
می‌گوید: نادر مردی سخی است او اگر به تو پول می‌داد یك سكه نمی‌داد. زیاد می‌داد. حرف او بر دل نادر نشست. یك مشت پول زر در دامن او ریخت.
از قضا چنانچه مشهور تاریخ است در آن سفر نادر شاه بر حریف خویش محمد شاه گورکانی پیروز شد.

نتیجه گیری اخلاقی : همیشه از فرصت های بدست آمده حداکثر استفاده بکنیم ...

 

[ سه شنبه پنجم مهر 1390 ] [ 10:16 ] [ مهدی ]

یک تاجر آمریکایى نزدیک یک روستاى مکزیکى ایستاده بود
که یک قایق کوچک ماهیگیرى از بغلش رد شد که توش چند تا
ماهى بود!


از مکزیکى پرسید: چقدر طول کشید که این چند تارو
بگیرى؟


مکزیکى: مدت خیلى کمى !


آمریکایى: پس چرا بیشتر صبر نکردى تا بیشتر ماهى گیرت
بیاد؟


مکزیکى: چون همین تعداد هم براى سیر کردن خانواده‌ام
کافیه !


آمریکایى: اما بقیه وقتت رو چیکار میکنى؟


مکزیکى: تا دیروقت میخوابم! یک کم ماهیگیرى میکنم!با
بچه‌هام بازى میکنم! با زنم خوش میگذرونم! بعد میرم تو
دهکده مىچرخم! با دوستام شروع میکنیم به گیتار زدن و
خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى !


آمریکایى: من توی هاروارد درس خوندم و میتونم کمکت
کنم! تو باید بیشتر ماهیگیرى بکنى! اونوقت میتونى با
پولش یک قایق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قایق
دیگه هم بعدا اضافه میکنى! اونوقت یک عالمه قایق براى
ماهیگیرى دارى !


مکزیکى: خب! بعدش چى؟


آمریکایى: بجاى اینکه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى
اونارو مستقیما به مشترىها میدى و براى خودت کار و بار
درست میکنى.... بعدش کارخونه راه میندازى و به
تولیداتش نظارت میکنى... این دهکده کوچیک رو هم ترک
میکنى و میرى مکزیکو سیتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا
هم نیویورک... اونجاس که دست به کارهاى مهمتر هم میزنى
....


مکزیکى: اما آقا! اینکار چقدر طول میکشه؟


آمریکایى: پانزده تا بیست سال !


مکزیکى: اما بعدش چى آقا؟


آمریکایى: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب که گیر اومد،
میرى و سهام شرکتت رو به قیمت خیلى بالا میفروشى!
اینکار میلیونها دلار برات عایدى داره !




مکزیکى: میلیونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟


آمریکایى: اونوقت بازنشسته میشى! میرى به یک دهکده
ساحلى کوچیک! جایى که میتونى تا دیروقت بخوابى! یک کم
ماهیگیرى کنى! با بچه هات بازى کنى !


با زنت خوش باشى! برى دهکده و تا دیروقت با دوستات
گیتار بزنى و خوش بگذرونى!!!

[ چهارشنبه سی ام شهریور 1390 ] [ 7:55 ] [ مهدی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

و کسي مي گويد سر خود بالا کن ، به بلندا بنگر. به بلنداي عظيم به افق هاي پر از نور اميد و خودت خواهي ديد و خودت خواهي يافت خانه ي دوست کجاست... خانه دوست در آن عرش خداست ، خانه ي دوست در آن قلب پر از نور خداست و فقط دوست ، خداست ...
با سلام
از اینکه به وبلاگ خودتون سر می زنید بسیار متشکرم .
من مهدی هستم و به شعر و حکایت علاقه زیادی دارم .
امیدوارم که از این وبلاگ خوشتون بیاد . (لطفا نظر یادتون نره )
امکانات وب