|
شعر و حکایات منتخب بهترین اشعار و حکایت ها
| ||
دو تا آفریقایی با یه نفر سومی وسط بیایون بودن در همین حال و هوا بودن که یدفعه آفریقایی یه چراغ جادو پیدا می کنه. [ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ 8:20 ] [ مهدی ]
عشقبازی به همین آسانی است… شاعری با کلماتی شیرین دستِ آرام و نوازشبخشی ، بر روی سری پرسشی از اشکی و چراغ شب یلدای کسی با شمعی و دلآرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی عشقبازی به همین آسانی است… که دلی را بخری بفروشی مهری شادمانی را ، حرّاج کنی رنجها را ، تخفیف دهی مهربانی را ، ارزانی عالم بکنی و بپیچی همه را لای حریر احساس گره عشق به آنها بزنی عشقبازی به همین آسانی است… به نظر شما عشقبازی چیه ...؟؟؟؟ [ سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 ] [ 14:14 ] [ مهدی ]
پـس از آن كه مـخـتـار از طرف شورشیان كوفه آسوده خاطر شد و آنان را سر جاى خود نشانید ابراهیم پسر مالك اشتر را مامور جنگ با ابن زیاد نمود. در حین جنگ ابراهیم شخصاً ابـن زیـاد را از نـظر دور نمىداشت و صفها را مىشكافت تا خود را به او برساند. ابن زیاد غرق در سلاح، با نیزهاش به هر طرف حمله مىكرد. ناگهان ابراهیم، خـود را در مقابل ابن زیاد دید و چون عقابى شكارى به او حمله برد و شمشیر خود را آنچنان محكم بر كمر او فرود آورد كه تاریخ مىنویسد: ابن زیاد جلوى دست و پاى اسبش، غلتید و همانند گاوى كه سرش را بریده باشند، صدا مىكرد. بدن او به دو نیم شـد؛ قـسـمـت بـالاى بـدن او بـه یـك طـرف و قسمت پایین بدنش به طرف دیگر پرتاب شد و ابراهیم فریاد زد: «ابن زیاد را كشتم.» نكته قابل توجه اینجاست كه این واقعه در روز عاشوراى سال ۶۷ه . ق واقع شد و او در آن هنگام سى و نه ساله بود. ابراهیم دستـور داد سر ابن زیاد را از بـدنـش جـدا كـرده و جـسـدش را بـه آتـش كشیدند. سپس گفت: «خدا را شكر مىكنم كه ابن زیاد به دست من كشته شد.» سر ابن زیاد را براى مختار آوردند و مختار برخاست و پایش را روى سر او نهاد و سپس دستور داد كفش او را آب بكشند و طاهر كنند، آن را بر دروازه شهر كوفه نصب نمود و سپس دستور داد آن سـر را بـا تعدادى از سرهاى بریده سران شام بـه مدینه نزد امام سجاد(علیه السلام) و محمد حنفیه بفرستند. هنگامى كه سر ابن زیاد را نزد امام سجاد(علیه السلام) آوردند، امام با جمعى بر سفره غذا نشسته بودند. وقـتـى چـشـم امـام بـه سـر بـریـده قـاتل پدرش و شهداى كربلا افتاد، دستها را به دعا برداشتند و فرمودند: «اَلْحَمْدُلِلَّهِ الَّذی اَدْرَكَ لی ثاری مِن عَدُوّی وَ جَزَا اللهُ الُْمختارَ خَیْراً؛ خـدا را شـكـر كـه انـتـقـام خـون مـرا از دشمنم گرفت و خداوند به مختار جزاى خیر دهد. آنگاه امام با شادمانى، رو به حاضران كردند و فرمودند: «وقـتـى مـرا نـزد ابـن زیاد بردند، او سر سفره غذا بود. من در آن هنگام از خدا خواستم كه زنده بمانم و سر ابن زیاد را ببینم.»
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
عالم از شور تو غرق هیجان است هنوز / نهضتت مایه الهام جهان است هنوز / بهر ویرانی و نابودی بنیان ستم / خون جوشان تو چون سیل ، دمان است هنوز / در فداکاری مردانه ات ای رهبر عشق / چشم ایام به حیرت ، نگران است هنوز / کربلای تو پیام آور خون است و خروش / مکتبت راهنمای همگان است هنوز / تا قیامت ز قیام تو قیامت برپاست / از قیام تو پیام تو عیان است هنوز / همه ماه محرم ، همه جا کرب و بلاست / در جهان موج جهاد تو روان است هنوز / [ یکشنبه ششم آذر 1390 ] [ 11:41 ] [ مهدی ]
به چه میخندی تو؟ [ یکشنبه بیست و دوم آبان 1390 ] [ 12:0 ] [ مهدی ]
شب کريسمس بود و هوا، سرد و برفي. [ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 14:7 ] [ مهدی ]
سلام دوستای عزیزم . من این شعر رو از یه کودک دوره گرد شنیدم که هیچ کسی رو نداشت و برای کسب درآمد این شعر رو می خوند .خیلی براش ناراحت شدم ...
خوش به حالت تکه سنگ که نداري دل تنگ حسوديم ميشه به تو بي صدايی و يه رنگ دل عاشق نداري پيش کس جا بذاري تا با غم بشکننش از چشات خون بباري خوش به حالت تکه سنگ خوش به حالت تکه سنگ پانداري که بري دنباله يا شهر به شهر وقتي پيداش ميکني نخوادت با ناز و قهر گوش نداري بشنوي حرفاي اين و اون به فريبنت تورا با دروغ و وعده ها خوش به حالت تکه سنگ خوش به حالت تکه سنگ خوش به حالت تکه سنگ خوش به حالت تکه سنگ
[ پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 ] [ 9:50 ] [ مهدی ]
پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود . [ دوشنبه یازدهم مهر 1390 ] [ 11:19 ] [ مهدی ]
گفتم بگو ...
سکوت کرد و رفت ...
و من هنوز گوش میدهم ... [ دوشنبه یازدهم مهر 1390 ] [ 11:20 ] [ مهدی ]
![]() نوشته اند: زمانی كه نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه كودكی را دید كه به مكتب میرفت. از او پرسید: پسر جان چه میخوانی؟ قرآن. - از كجای قرآن؟ - انا فتحنا.... نادر از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد. نتیجه گیری اخلاقی : همیشه از فرصت های بدست آمده حداکثر استفاده بکنیم ...
[ سه شنبه پنجم مهر 1390 ] [ 10:16 ] [ مهدی ]
یک تاجر آمریکایى نزدیک یک روستاى مکزیکى ایستاده بود [ چهارشنبه سی ام شهریور 1390 ] [ 7:55 ] [ مهدی ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||